جای خالیش حس می شد...یهو رییس سبک وارد شد...نرمش سنگین بود...به عنوان ارشد میگم کهF.SHسنگ تموم گذاشت...دلم برای نگاه هاش تنگ بود...سخت کار می کردم...شیهانS.Fبزرگ مهربون بود...ولی جدی و سخت گیر...مامانم دارو داشت...یکم نگران بودم...وقتی حرف زد...یهو آروم شدم...عاشق اون لبخندش بودم که می گفت:بیشتر از 30 درصد کار کنی اخراجی و به حریف تمرینیم می گفت: کمتر از صدکار کنی اخراجی...خیلی مهربونی ها در حقم کرده...دوستش دارم...اما کار کردن جلو دوستم که قلبش گرفته بود...سخت بود...دلم برا مربیم تنگ شده...شب اومدم بهش پیام بدم...اما بیخیال شدم...نباید وقتش رو بگیرم...مبارکش باشهعشق یعنی همین...اوس