دلم از شلوغی های اطرافم پر شده...قلبم تحمل ندارد...تنها چیزی که می تواند تاب بی تابم را آرام کند...تمرین است...لباس مقدس گی را تن می کنم...تا شروع سانس چیزی نمانده...شروع می شود...منتظر ارشدی هستم که خیلی زحمت میکشه...همون که وسط تمرین میگه تو ادامه بده...همون که آزمون قهوه ایش روز آزمون مشکی من بوده...آره یه مهره ی سوخته ام...سرگردون برای خودم...تمرین می کنم سخت...نمی هراسم...از دیگران...من یک کیوکوشین کارم...سلامتی بچه تاپ های باشگاه که میرن کلاس خصوصی و از تو میخان که رازدارشون باشی...سلامتی همه...دمتون گرم...و هنوز صدای ضرباتم در پهلوی درخت به گوش میرسد...
برچسب:
نویسنده: النا عباسیان